شناسهٔ خبر: 6833 - سرویس اندیشه
نسخه قابل چاپ

شهریار زرشناس در گفت‎وگو با فرهنگ امروز؛

روشنفکردینی، دین را در ذیل مدرنیته تعریف می‌کند

زرشناس روشنفکران دینی افرادی التقاطی هستند که تعلق اصلی آن‎ها با عالم مدرن است و بر مبنای آن تعلقات‎شان دین را تفسیر می‎کنند؛ در واقع دین در خدمت آن تعلقات است. یعنی مزورانه و با برنامه و به نوعی منافقانه این کار را می‎کنند. این فرضیه به طور اخص در خصوص عبدالکریم سروش قابل طرح است.

فرهنگ امروز: شهریار زرشناس پژوهشگر فلسفه، سیاست و ادبیات و عضو هیات علمی پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی در زمینه‎ی روشنفکری در ایران به پرسش‎های فرهنگ امروز پاسخ گفت.

 

خواهشمندم در ابتدا در خصوص مفهوم روشنفکری در ایران و غرب یک مقایسه تطبیقی داشته باشید.

اگر منظور عوامل به وجود آورنده‎ی این مفهوم است، اساسا روشنفکری امری است که در عالم غرب مدرن ظهور کرده است؛ امری نیست که محصول تاریخ ایران باشد. و اگر روشنفکری را در معنای تخصصی آن مدنظر قرار بدهیم، روشنفکری حقیقتی است که در عالم غرب مدرن ظهور کرده است و در یک تطور تاریخی در حدود قرن 17 و 18 اولین نمونه‎های این پدیده‎ای که ما آن را روشنفکری می‎نامیم در تاریخ غرب پدیدار می‎شود و نیز بسط پیدا می‎کند. در واقع روشنفکران، نمایندگان جهان‏‌بینی‌ای هستند که در عصر به اصطلاح روشنگری ظهور کرده‌است. یعنی اگر ما به تاریخ غرب مدرن نگاه کنیم، می‎بینیم که عالم غرب مدرن به لحاظ تفکر فلسفی و نظری، تطوراتی را طی کرده است و در اواسط قرن 17 به صورت یک منظومه‎ی فلسفی منسجم، در هیات آرای فیلسوفانی مثل رنه دکارت و فرانسیس بیکن، پدیدار می‎شود و بنیادهای مابعدالطبیعی، معرفت‎شناختی و روش‌شناختی این تفکر مدرن را تا حدود زیادی تدوین و تبیین می‎کند.

بعد از این دوره و از اواسط قرن 17 در آرای کسانی چون جان لاک -کسی که به نوعی می‎شود او را پدر لیبرالیزم هم دانست، و ایده‎ی اصلی مونولوگ نیز در آرای وی و کسی مثل نیوتن است و هم‎چنین تاثیر زیادی روی شکل‎گیری مبنای نظری علم مدرن داشته‎اند- این فلسفه‎ی اومانیستی وارد فاز تازه‎ای می‎شود. در این دوره، گروه اجتماعی جدیدی در عالم غرب مدرن ظهور می‎کنند که در واقع بیانگر روح تفکر مدرن هستند. اما آن‎ها این تفکر مدرن را در سطح فلسفی و در بیان تخصصی عنوان نمی‎کنند بلکه در واقع پلی بین نظر و عمل، در عالم غرب مدرن هستند. یعنی آن‎ها کسانی هستند که در این‎باره -جهان‎بینی عصر روشنگری- که در اواخر قرن 17 و اوایل قرن 18 ظهور می‎کند، کانون‎های مختلفی در انگلستان، فرانسه و آلمان دارند. این روشنفکران، گروه اجتماعی هستند که مسحور این جهان‎بینی به اصطلاح روشنگری شده‎اند. و آن جهان‎بینی را در یک بیان چکیده، فرموله، خلاصه و ناظر به عمل، ناظر به عمل سیاسی‎اجتماعی تبلیغ و ترویج می‌کنند.

در واقع می‎توان روشنفکران را گروه اجتماعی دانست، که نه مثل فیلسوفان ساحت‎شان تفکر فلسفی محض است و نه در رده‌ی عوام و مردم عادی قرار می‎گیرند که تماما در حوزه‎ی عقل معاش، قرار داشته باشند. روشنفکران حافظان به نوعی خودآگاهی غرب مدرن و تداوم‎بخشان این خودآگاهی هستند.

نتایج این آرای فلسفی و بخشی از آن را در هیات ایدئولوژی‌ها، مدل‌های تئوریکی که معطوف به تعلیم و تربیت هستند و مرتبط با حوزه‎ی زندگی، اخلاقیات و مرتبط با قلمرو علوم انسانی در حال شکل‎گیری در عالم غرب مدرن، می‎بینیم. آن‎ها در واقع فلسفه‎ی غرب مدرن را به این شکل، بیان تئوریک می‎کنند. و به این ترتیب ما با گروه اجتماعی جدیدی در عالم غرب مدرن روبه‎رو می‎شویم که به آن‎ها روشنفکر گفته می‎شود.

آن‎ها چون خود را نمایندگان جهان‎بینی روشنگری می‎دانستند خود را روشنفکر نامیدند؛ یعنی در واقع نمایندگان Enlightenment هستند چیزی که در عصر جهان‎بینی روشنگری مطرح است. از همین روی در ترجمه و معادل سازی در زبان فارسی برای آن اصطلاح منورالفکر را انتخاب می‎کنند.

پس ریشه‎های ظهور جریان روشنفکری یا گروه اجتماعی به نام روشنفکری یا خاست روشنفکران، به عالم غرب مدرن و قرون 17 و 18 برمی‎گردد. و نیز نقشی که آن‎ها در مقام ایدولوگ‎ها در حیات سیاسی، اجتماعی و فرهنگی غرب مدرن بازی می‎کنند، تدریجا نقش رهبری و محوریت است. اما در اواخر قرن 19 با تکنوکرات‎ها و مفهوم تکنوکراتی پیوند می‎خورند و به صورت جریان‎های تکنوکرات و ظرفیت تکنوکراتی به نوعی مستحیل می‎شوند.

در ایران هم ظهور  کاست روشنفکری، مستقیما با ظهور غرب مدرن و با نفوذ و سیطره‎ی غرب مدرن مرتبط است. استعمار غرب مدرن زمانی که به سراغ ایران می‌آید برای این‎که بتواند بنیادهای سیطره‌ی خود را تحکیم ببخشد و نیز برای این که بتواند ایران را تحت سلطه بگیرد و سلطه‎ی خود را تداوم ببخشد، نیازمند ایجاد یک سلسله تغییرات در شرایط زندگی ایرانیان است. از جمله این تغییرات، این است که باید هویت فرهنگی ایران را عوض می‎کردند، باید ساختارهایی مثل ساختار تعلیم و تربیت، ساختار زندگی اجتماعی را دگرگون می‎ساختند؛ باید مدل اخلاقیات ایرانیان، مدل مناسبات مردم با یکدیگر را تغییر می‌دادند. و برای این دگرگونی نیازمند این بودند که گروهی از ایرانیان به صورت طبقه‎ای متشکل و به صورت جریانی سازمان‎یافته، حرکت‌هایی را در حوزه‌ی فرهنگی و سیاسی، در جهت ترویج جهان‎بینی مدرن پیش ببرند. و این گروه در واقع روشنفکران یا منورالفکران هستند. کسانی که نسل اول آن‎ها، تربیت شده‎ی مستقیم لژهای ماسونی انگلستان و فرانسه و تا حدود خیلی کمی روسیه بودند و نسل‎های بعدی نیز خب دنباله‎روی همین نسل هستند. این کاست روشنفکران در ایران است.

بخشی از این روشنفکران ایرانی، در قدرت سیاسی سهیم می‌شوند و کارگزاران سیاسی رژیم شبه‎مدرنیست ایران می‎شوند و بخش دیگر آن‌ها بنیان نظام دانشگاهی ایران را تاسیس می‎کنند و آن را پیش می‎برند. در واقع این گروه دوم در هیات آکادمیسین ظاهر می‎شوند . البته بعدها بخش دیگری از آن‎ها، ژورنالیست‎ها هستند. و چهره‏هایی از آن‎ها به صورت معلمان فکری غرب‎زدگی شبه‎مدرن در ایران ظهور می‎کنند که نقش محوری نیز پیدا می‎کنند.

مدلی که روشنفکران ایرانی دارند کاملا مدلی است که توسط جریان استعمارگری غرب مدرن با محوریت انگلستان، در ایران تاسیس شده است. مدلی که برگرفته از همان مدل کاست روشنفکران در عالم غرب مدرن است. اساسا اگر ظهور کاست روشنفکری در غرب مدرن محصول مستقیم سیر تطور تاریخی عالم مدرن بود، در ایران ابدا چنین چیزی نیست. در ایران ظهور کاست روشنفکری، محصول دخالت مستقیم استعمارگران مدرن و تاثیرگذاری آن و تخصیص اولیه این کاست است. اما در مراحل بعدی، کاست روشنفکری با توجه با سیطره‎ی تضعیفی استعمار مدرن و تغییراتی که در شرایط و وضعیت عمومی جامعه‎ی ایران پدیدار می‎شود، به همان میزانی که روشنفکران به غرب‎زدگی شبه‎مدرن دست پیدا می‎کنند و یکی از ارکان و ساختارها یا یکی از نهادهای لازم از لوازم این دسته می‎شوند؛ طبیعی است که تکثیر پیدا می‎کنند و نسل‎های جدیدی از آن‎ها به وجود می‎آید و آن‎ها را دارای وزن اجتماعی و میزان تاثیرگذاری بیش‎تر می‎کند. و هم‎چنین به لحاظ کمی و کیفی گسترش و ارتقا پیدا می‎کنند و صاحب جایگاهی مشخص می‎شوند.

ریشه‎های ظهور کاست روشنفکری در ایران، به اوایل قاجاری و هجوم استعمار غرب مدرن به محوریت استعمار انگلیس به ایران برمی‎گردد. برای همین است که می‎گوییم نسل اول روشنفکران ایرانی تربیت‎شدگان مستقیم لژهای ماسونی هستند؛ کسانی چون میرزا ابوالحسن‎خان ایلچی، میرزا عبدالطیف شوشتری. و هم‎چنین نسل بعدی که در واقع تدوام همان نسل ابتدایی هستند و بسیار از آن‎ها نیز باز هم از اعضای لژهای ماسونی هستند، کسانی مثل آخوندزاده، میرزا ملکم‎خان، میرزا یوسف‎خان مستشارالدوله تبریزی، میرزا حسین‎خان سپهسالار. اما هستند کسانی که از اعضای لژها نیستند ولی با آرا، اندیشه‎ها و ایدئولوژی‎های عالم مدرن هم‎خوانی و پیوند دارند و مبلغ آن‎ها محسوب می‎شوند؛ کسانی مثل عبدالرحیم طالبوف تبریزی، احمد روحی و میرزا آقاخان کرمانی (البته میرزا آقاخان کرمانی تعلقاتی به این لژها دارد). و بعد از گذشت این فراز و فرودها گرایش‎های مختلف، تصویر می‎شود و جریان روشنفکری در ایران ظهور پیدا می‎کند.

 

با توجه به سوابقی که از جنابعالی سراغ داریم، ظاهرا شما جمع روشنفکری و دین را ممکن نمی‌دانید و در واقع مفهوم روشنفکری دینی رو مفهمومی ممتنع می‌دانید.

 

اصطلاح و مفهومی که به نام روشنفکر دینی مطرح شده است، باید تحلیل شود که بفهمیم، آیا روشنفکری به معنای یک ماهیت و به معنای یک به اصطلاح ذات معنایی می‎تواند با دیانت به عنوان یک ذات معنایی دیگر، جمع شود یا خیر؛ و سپس بحث کنیم کسانی که به عنوان روشنفکر دینی ظهور کرده‎اند و خود را به عنوان روشنفکر دینی مطرح می‎سازند، چه کسانی هستند و چه نسبتی با آن ذوات معنایی دارند.

ذات و ماهیت روشنفکری و ذات معنایی آن به عنوان نماینده‎ی جهان‎بینی عصر روشنگری و به عنوان خلاصه و چکیده‎ی اندیشه‎ها وتفکر مدرن، ذاتش سکولاریستی و غیردینی و اومانیستی است، و به هیچ وجه نمی‎تواند دینی باشد. روشنفکری در حقیقت و ماهیت خودش غیردینی است ولی در وجوب تاریخی و عینی تاریخ روشنفکران چه در غرب و چه در ایران، ما با چهره‎هایی روبه‎رو می‎شویم که داعیه‌‏های دینی و ظواهر دینی دارند. مثلا در غرب معاصر ماکس وبر را داریم؛ یا در دوران آغاز تاریخ غرب مدرن کسی مثل مارتین لوتر را داریم، در بین فیلسوفان غربی چهره‎هایی مثل کانت را داریم که ممکن است باورهای دینی داشته باشند و حتا فراتر از آن بعضی تعلقات متشرعانه داشته باشند.

در ایران نیز ما کسانی را چون عبدالرحیم طالبوف را داریم که ضدیت آشکارا با دین ندارد، هر چند با روحانیت و با برخی وجوه اندیشه‎ی دینی ضدیت دارد. یا شخصی مثل مهندس بازرگان بود که خودش را دین‎دار می‎دانست و بازی‎های متشرعانه داشت، یا کسی را داشتیم مثل مرحوم دکتر شریعتی و بعد از انقلاب چهره‎هایی مثل عبدالکریم سروش را داریم.

بنده معتقدم روشنفکرانی که با این رویکرد به عنوان نمایندگان جهان‎بینی روشنگری به سراغ دین آمده‎اند، چون ذات روشنفکری به عنوان نماینده‎ی عصر روشنگری با ذات دین قابل جمع نیست این افراد دین را در ذیل مدرنیته تعریف می‎کنند. یعنی عالم مدرنیته را اصل می‎گیرند و حقیقت دینی را در ذیل مدرنیته قرار می‎دهند. و نیز برای این‎که با مدرنیته سازگار شود دین را تحریف و دگرگون می‎کنند. با تفاسیری که روشنفکران از دین ارائه می‎دهند تا حدود زیادی معنا و درستی را از آن می‎گیرند. ضرب‎المثلی در ادبیات غرب وجود دارد که می‌گوید؛ در دوران قرون وسطا راهزنی بوده است که افراد را می‎دزدیده و روی تختی می‌خوابانیده است. و اگر این افراد کوتاه‌تر از تخت بودند آن‎ها را می‎کشیده تا اندازه تخت شوند و اگر بلندتر از تخت بودند پاهای‎شان را می‎بریده تا اندازه تخت شوند. روشنفکری نیز با دین همین برخورد را دارد. یعنی مبنا و مشهودات را مدرنیته و جهان‎بینی مدرن می‎گیرد و دین را به نحوی با مدرنیته می‎خواهد سازگار کند. و این کار را از طریق تفسیرها، تاویل‌ها و تحریف‎های معنوی و غیرمعنوی که دارد، انجام می‌دهد.

بنابراین از همان صدر مشروطه و همان نقطه آغاز جریان روشنفکری در ایران، ما با این پدیده روبه‎رو هستیم. یعنی روشنفکری همیشه دو شاخه‎ی اصلی داشته است؛ شاخه‌‏ای که آشکارا غیرمذهبی است و شاخه‎ای دیگر که داعیه‎ی دین‎داری دارد. و گفتم، شاخه‎ای که ادعای دین‎داری دارد مدرنیته را اصل می‎گرفته و دین را در سایه‌ی آن قرار می‎داده و در معنای مدرنیته تفسیر می‎کرده است. در این معنا بله ما روشنفکر دینی داریم.

اما این اشخاص، افرادی التقاطی هستند که تعلق اصلی آن‎ها با عالم مدرن است و بر مبنای آن تعلقات‎شان دین را تفسیر می‎کنند؛ در واقع دین در خدمت آن تعلقات است. یعنی مزورانه و با برنامه و به نوعی منافقانه این کار را می‎کنند که در مورد عبدالکریم سروش می‎شود این فرضیه را مطرح کرد. و البته در بین آن‎ها، ما افراد صادقی هم داریم؛ کسی مثل مرحوم شریعتی از این دسته روشنفکران است.

پس چیزی که ما به عنوان جریان روشنفکری دینی می‎شناسیم اگر مقصود معنای تخصصی و کاست روشنفکری باشد همان چیزی که در موردش صحبت شد؛ یک جریان التقاطی که اصل را مدرن قرار داده است و دین را در جریان آن تفسیر می‎کند؛ اما اگر معنای افواهی روشنفکری مورد نظر باشد این امر متفاوت می‎شود. معنای افواهی روشنفکری این است که هر انسان هوشمند، تحصیل‏کرده، آشنا با دنیای مدرن و دارای سعه‎صدر را به عنوان روشنفکر می‎نامند. بر این معنا، بله می‎توان گفت این شخص یا این فرد، دین‎دار روشنفکر است و تعابیری این‌چنینی که نیز وجود دارد. مثلا در بین علما اسلام، انسان روشنفکر است این چیزی دیگری است. اما اگر معنای تخصصی مورد نظر باشد، این موجودیتی که به نام روشنفکردینی مطرح شده است، قبل از انقلاب جریان‎هایی مثل نهضت آزادی و سازمان مجاهدین خلق آن را نمایندگی می‎کردند. افرادی مثل مهندس بازرگان و دکتر شریعتی بودند. و جریانی که بعد از انقلاب حالا با ماهیتی کاملا متفاوت آن را نمایندگی می‎کنند، افرادی مثل عبدالکریم سروش و مجتهد شبستری هستند. این نوع روشنفکری (روشنفکری دینی) موجودیتی التقاطی دارند که در واقع بیش‎تر ظواهر دینی را حفظ می‎کنند اما حقیقت آن‎ها، حقیقت و تعلقات مدرن است. بعد از انقلاب، جریانی که خودش را روشنفکر دینی می‎نامد در واقع در خدمت ایدئولوژی‎های مختلف مدرن است و با محور نولیبرالیسم بوده و هست. پس این نوع روشنفکری تفسیرش جدا از روشنفکری به معنای افواهی آن می‎شود. اگر از استاد مطهری یا طالقانی به عنوان روشنفکر یاد می‎شود، منظور معنای افواهی است و معنای تخصصی نمی‎تواند مورد نظر باشد. زیرا گفتم در معنای تخصصی، روشنفکر کسی است که تعلق اولیه، اصلی و بالذاتش، به مدرنیته است. جریانی است که تابع ایدئولوژی‎های مدرن، دین را در خدمت آن تفسیر می‎کند. چیزی که در اوایل انقلاب به آن جریان التقاطی می‎گفتند، که بیش‎تر مصداقش مجاهدین خلق بودند. اما بعد از سال‏های 61 و 62 ما با یک جریان التقاطی روبه‎رو شدیم که یک نوع التقاط نولیبرالیسمی را مطرح می‎کند و محوریتش هم با عبدالکریم سروش است. در نتیجه کسی که تعلق اولیه، اصلی و ذاتی‎اش دینی است، در معنای تخصصی کلمه، روشنفکر نیست.

 

به نظر شما روشنفکران ایرانی تا چه حد می‎توانند در طرح یا حل پرسش‏‎های زمانه‎ی خود کارآمد باشند؟

 

در 200 سال اخیر زمانه‎ی ما زمانه‎ی شبه‎مدرن شده است. در زمانه‎ی شبه‎مدرن پرسش‏هایی که مطرح می‎شود، اگر پرسش‎های هم‎سو با این عالم باشد خب پرسش‎های جدی نخواهد بود؛ زیرا این عالم را به چالش نمی‎گیرد و بیش‎تر یک نوع وضعیت موید عالم مدرن را مطرح می‎سازد. روشنفکران در این خصوص عمل می‎کنند و کرده‎اند.

ذات پرسشگری این است که وقتی شما یک امری را مورد پرسش قرار می‎دهید، آن ذات را در واقع مورد تردید قرار می‎دهید؛ وقتی قرار شد مورد تردید قرار دهید پس منظری که پرسش را طرح می‎کنید منظر متعلق به همان ذات نمی‎تواند باشد. در ایران روشنفکران مصادیق، مظاهر و محصولات غرب‎زدگی شبه‎مدرن هستند. طبیعتا نمی‎توانند از ذات غرب‎زدگی ‎مدرن بپرسند. بنابراین پرسش‌هایی که آ‎ن‎ها مطرح می‎سازند پرسش‌های اصیلی نیستند. زیرا پرسش اصیل، پرسشی است که ذات یک امر را به چالش بکشد. و اصولا زمانی که شما از یک ذاتی پرسش می‎کنید که از آن ذات فاصله گرفته‌اید و تردیدهایی نیز به آن ذات دارید. بنابراین پرسش‎های روشنفکری در ایران، پرسش‎های ایدئولوژیکی است. پرسش‎هایی است که معطوف به سیاست و قدرت است، و مقصودم از سیاست، سیاست‎زدگی است.

روشنفکری در ایران پرسش‎های اصیل نمی‌تواند مطرح کند، زیرا پرسش‎های اصیل را کسانی می‎توانند مطرح کنند که یک فاصله‎ای از غرب‌زدگی شبه‎مدرن داشته باشند. در حالی که روشنفکری در ایران محصول غرب‎زدگی شبه‎مدرن است.

بنابراین کسانی می‎توانند در ایران پرسش‌های چالش‎گرانه نسبت به غرب‌زدگی شبه‌مدرن داشته باشند که خودشان متعلق به این عالم نباشند. و آن‌ها کسانی هستند که عالم اولیه و اصلی‎شان عالم دینی باشد. در این زمان است که در واقع پرسش‎ها می‎تواند پرسش‌های مفیدی باشد. زیرا پرسش‌ها اگر ذات موضوعی را مورد تردید قرار ندهد راه‎گشا نخواهد بود. و اگر راه‌گشا نباشد جدی نیست. و روشنفکری اصولا نمی‌تواند پرسش جدی بکند. روشنفکری جریان موید غرب مدرن است و جریان موید غرب‎زدگی شبه‌مدرن در ایران است. روشنفکری از پرسش حرف زیاد می‌زند. اما پرسش‌هایش از ظاهر است و وجهی از غرب مدرنیته را در مقابل وجهی دیگر، رد یا اثبات می‎کند. پس پرسش‎های مطرح شده از طرف روشنفکری در ایران نمی‎تواند ذاتی باشد، به خاطر تعلقی که به عالم غرب مدرن و غرب‎زدگی شبه‎مدرن وجود دارد.

ویژگی غرب‎زدگی شبه‎مدرن این است که تفکر در آن تقریبا تعطیل است. و بنابراین روشنفکری به طبع آن اهل تفکر نیست. چون روشنفکری ذاتا پیوندش با ایدئولوژی است. در ایدئولوژی هم منظور معنای تخصصی کلمه است. یعنی نمی‎خواهم ایدئولوژی به معنای آرمان را نفی بکنم. منظور معنای اصطلاحی ایدئولوژی است، معنایی که در دو سوی دموکراسی و در عالم مدرن مطرح می‎شود. بنابراین روشنفکران اهل نزاع‌های سیاسی - ایدئولوژی در چارچوب عالم غرب مدرن هستند و در ایران هم محصول غرب‌زدگی شبه‎مدرن هستند. و پرسش‎های‌شان هرگز پرسش‎هایی جدی در خصوص عالم غرب‎زدگی شبه‎مدرن نیست و نمی‎تواند باشد. در حالی که پرسش‎ها متعلق به ساحت تفکر است. و کسانی می‎توانند این پرسش‎ها را داشته باشند که باطن این عالم را ببینند و به این عالم تعلق نداشته نباشند. روشنفکران هیچ یک از این ویژگی‎ها را ندارند. هم متعلق به غرب‌زدگی شبه‎مدرن هستند و هم در سطح حضور دارند و هم اهل تفکر نیستند. بنابراین پرسشگری آن‎ها پرسشگری جدی نیست. بیش‎تر قیل و قال است. قیل و قال‌هایی که یکی از وجوه مدرنیته را تایید می‌کند و یک وجه دیگر را رد می‎کند و خود را درگیر نزاع‎های ایدئولوژی‎های عالم مدرن کرده است.

نظر شما